( خود نوشت ) به نام او و به یاد تو...

آن چارچوب را میان دیوار می بینی که چگونه شکسته است سنت دیوار بودن را و برای خود معنایی تازه رقم زده...آری، پنجره ...پنجره ای که اگر نبود همه جا را تاریکی می گرفت؛پنجره ای که خیلی از نوشته ها رو به آن آغاز می شوند و پایان می یابند.
تنها امید تنهایی هایم همین قاب کوچک است ...نمی دانم رو به کدامین سوی بازش کنم ؛ به جاده ی خاطره ها یا به آسمان ای کاش ها و ناشده ها. هیچکدامشان انتها ندارند و فقط فریادهای هزاران هزار آدم از جنس انتظار را با خود یدک می کشند...
می خواهم از این قاب کوچک فراتر روم ، بروم به یک دشت باز ، به یک گندم زار زیبا...
از کودکی دوست داشتم هنگام گذر از مزرعه با یک پیراهن قرمز و پیش بند سفید ، مثل هایدی قصه ها در آن میان بدوم ، شادی کنم ... دوست داشتم مادربزرگ پیتر و حنا مال من باشد ...میخواستم مثل آن کودک ده ساله ، در جنگل های شمال پیش می رفتم ...ولی گویا همه ی این خوبها و خوبیها یک به یک از میان می روند...
کودکی رفت ، مادربزرگ ها و پدربزرگ ها رفتند ، جنگل ها را کشتند ، گرگ های کوه ها و بیابان ها جای لاشه ی حیوان ، لاشه ی انسان به دندان گرفته اند ، خیلی از جاها مردی را در همان سال های گذشته به یادگار گذاشتند ، دوستی را به خاک سپردند ، جنس مخالف را به بازی گرفتند و ....
و همین است که اکنون به آسمان خیره می شویم و تمام حسرت ها و خیال ها را در آنجا رها می کنیم ، گاهی اشکی از چشمانمان می ریزد و تصور می کنیم آخر احساس دنیا برای ماست ...
و چه زیبا گفت این جمله را "این همه که بالا می رویم ،می ترسم به خود خدا برسیم..."
بیا لنگه چکمه ی قرمز آن دخترک را به پا کن و با عصای علی در کوچه پس کوچه های دلت به دنبال لنگه ی دیگرش باش...
نگران نباش...من جای تو سرم را رو به بالا می گذارم ، ستاره ها را نگاه می دارم ، مبادا آسمان به زمین رسد ....حال تو برو به دنبال آن لنگه ی گمشده...
بخاطر تو در اینجا بین آسمان و زمین می مانم چون معرفت و رفاقت را عمو حسن یادم داد ، مرد نبودم ولی مردی را از او آموختم...
شب هنگام صدای جیرجیرک ها را گوش کن...
به هر فرسنگ فانوس یا شمعی را به یاد بهترین هایت بیافروز، اگر بهترین نداشتی به حق داشته هایت بیافروز...
اینگونه راه بازگشت را نیز گم نخواهی کرد...
لینك ثابت | نوشته شده توسط نجوم گنبد كاووس در دوشنبه هفتم فروردین 1391 و ساعت
17:16 |